خیلی از ما دوست داریم که فرزندانمان به دستاوردهایی بالا برسند. اما سوال اصلی که برایمان پیش میآید این است که برای موفقیت باید چهکار کنیم؟ این سوالی است که ذهن متفکران را چندین قرن درگیر کرده است.
در قرن 18 و 19 میلادی چند تن از دانشمندان و فیلسوفان باور به این داشتند که نبوغ ذاتی است که آدمها را به دستاوردهای بزرگ میرساند و ادعا میکردند که اکثر افراد برجسته عضو یک خانواده بودند و این نبوغ از سن پایین در کودکان وجود دارد و در درون خانواده به ارث میرسد. اما نکتهای که این ادعا در نظر نمیگرفت این بود که چنین خانوادههایی بستر و امکانات خوبی داشتند و کودکان از سن پایین با کتاب خواندن بزرگ میشدند.
بااینحال قرن بیستم علاقهٔ شدید بین دانشمندان شکل گرفت تا در مورد مفهوم هوش بیشتر بدانند و آن را اندازهگیری کنند؛ ولی تلاش برای یافتن یک عامل بزرگ که پیشبینیکنندهٔ موفقیت باشد به نتیجه نرسید و هوش آن چیزی نبود که دانشمندان دنبال آن بودند تا بتوانند دستاوردهای بزرگ را با آن تفسیر کنند.
بعد از سیطره بحث هوش در قرن بیستم دانشمندان با بررسی زندگی افراد برجسته در حوزههای علمی و غیرعلمی به این نتیجه رسیدند که این نبوغ این افراد نبوده که آنها را به چنین جایگاهی رسانده؛ بلکه تلاش بسیار، آنها را به تخصص و تبحر رسانده است. این که یک فرد باانگیزه دائما تلاش میکند تا از بازخوردها بیاموزد و در تمرینهای هدفمند شرکت میکند تا فراتر از محدودیتهایش پیش برود. شکست چنین افراد از موفقیتهایشان بیشتر است و با وجود شکست ادامه میدهند.
بااینحال بررسی بیشتر دانشمندان متوجه شدند تمرین هدفمند در بیشترین حالت سی درصد از عوامل موفقیت را تضمین میکند و هوش از این هم نقش کمتری داشت.
یک از این عوامل موفقیت طرز فکری است که نسبت به هوش داریم. دستهای باور دارند که هوش و استعداد ذاتی دارند و همین باعث میشود که در ریاضی خوب باشند و در موسیقی نه و دستهٔ دوم به هوش ذاتی باور ندارند و موفقیت خود را ناشی از تلاش میدانند و باور دارند که با تلاش هوش آنها افزایش پیدا میکند. نگاه دستهٔ اول ممکن است باعث سقوط آنها شود و دستهٔ دوم آنها را به دستاوردهای بزرگ نزدیک میکند. فردی که باور به هوش ذاتی دارد برای این که طرز فکرش را تایید کند نیاز دارد که همیشه موفق شود و در رتبههای بالا قرار بگیرد و خودش را با دیگران مقایسه کنند چنین فردی از موقعیتی که باعث شود هوش او زیر سوال برود دوری میکند؛ یعنی جایی که احتمال شکست وجود داشته باشد و وقتی شکست بخورد ممکن است دلسرد شود و ادامه ندهد. بااینحال دستهٔ دوم بیشتر به دنبال یادگیری است و خودش را با خود مقایسه میکند و پیشرفتش را میسنجد چنین فردی وقتی شکست میخورد، از آن بازخورد میگیرد و سعی میکند خودش را اصلاح کند. پس میتوان گفت توان استمرار و ادامه دادن و واکنشی که نسبت به شکست داریم یکی دیگر از عواملی است که میتواند ما را در مسیر دستاوردهای بزرگ جلو ببرد.
چنین عواملی میتوانند ما را در موقعیتهایی قرار دهند که امکان رشد و پیشرفت را بیشتر میکنند، جایی که شبکههایی از روابط میسازیم و در تعامل با افراد دیگر پلههای ترقی را میسازیم با عادتهای خوبی که ساختیم پلهها را طی میکنیم و البته این را نیز نباید فراموش کنیم که بخشی از عواملی که میتواند ما را به دستاوردهای بزرگ برساند خارج از اختیار ماست و در دستان شانس و تصادف است.
اما ممکن است برای ما سوال ایجاد شود که از کجا متوجه شویم که در چه حوزهای باید به تمرین بپردازیم و تلاش کنیم؟ همان سوال معروف استعداد من چیست؟ یا حتی این که سوال بپرسیم چرا با وجود تمرین، فردی زودتر نتیجه میگیرد و دیگری باید خیلی بیشتر تمرین کند، آیا نمیتوان گفت نفر اول استعداد دارد؟
اما بیایید بررسی کنیم استعداد چیست، ممکن است ما باور داشته باشیم این استعدادها در وجود ما آماده هستند تا پیدایشان کنیم بعد از پیداکردن حالا با تمرین رشدشان دهیم در این جا نیز ممکن است فکر کنیم که فردی ممکن است استعداد ریاضی داشته باشد؛ اما از استعداد موسیقی بیبهره باشد. بااینحال این نگاه سادهانگارانه به بحث استعداد است. چیزی که آن را استعداد مینامیم از تعامل دائم ویژگیهای درونی ما و محیط اطرافمان به وجود میآید.
برای مثال کودکی که قدش بلند است برای تیم بسکتبال مدرسه انتخاب شود و کودکی که سطح خواندن بالاتری دارد در کلاس پیشرفتهتری قرار میگیرد و محیطی که کودکان در آن قرار میگیرند باعث پیشرفت بیشتر آنها میشود و از آن طرف کودکی که ضعف داشته باشد فرصت قرارگرفتن در چنین موقعیتهایی را که اتفاقا باعث رشد او و جبران ضعفش میشود را از دست میدهد و یک تفاوت کوچک میتواند در مراحل رشد تبدیل به تفاوتهای بزرگ شود. ما در این جا بهاشتباه فکر میکنیم که دو کودک اول بااستعداد بودند؛ اما در واقع یک ویژگی فردی آنها را در محیطی قرار داد که استعداد بسکتبال و خواندن سطح بالا را از خود نشان بدهند. اما بعضی از این ویژگیهای فردی ممکن است تا نوجوانی ظاهر نشوند یا بستهای از ویژگیها که برای کسب یک استعداد لازم است بهصورت هماهنگ رشد نکند و آن چیزی که ما آن را استعداد مینامیم با تاخیر خودش را نشان دهد. ممکن است خود شما چنین تجربههایی را در زندگی داشته باشید که بعضی از ویژگیها را تا قبل نوجوانی در خود نداشتید. یا در کودکی به سمتوسویی کشیده شده بودید که در سالهای بعد با ظهور ویژگیهای دیگر شما را به مسیر دیگری کشاند و البته ما منفعل نیستیم انتخابهایی که میکنیم و تجربیاتی که پیدا میکنیم میتواند چشم ما را به سطوح بالاتری از استعداد باز کند. با نگاه دقیقتر به رشد استعدادها متوجه میشویم نباید افراد بهظاهر بیاستعداد را نادیده بگیریم. فقط به این دلیل که یک نفر زود استعداد خود را نشان میدهد به این معنی نیست که دیگران نمیتوانند سالها بعد وارد صحنه شوند. یا اگر استعدادی را در کودکی دیدیم او محدود به همان است و استعداد دیگری در او رشد نمیکند. به همین دلیل است که این خطای فاحشی است که محدودیتهایی را برای آنچه افراد در نهایت میتوانند به دست آورند، پیشنهاد کنیم.
در عوض، ما باید همه را تشویق کنیم که تاحدامکان با حوزههای بیشتری ارتباط برقرار کنند و مراقب حوزههایی باشیم که حالت «غرقگی» را فعال میکنند این همان حوزههایی است که ما به آن علاقه پیدا میکنیم چرا که علاقه هم با طیکردن مراحلی ایجاد میشود. ما باید از این واقعیت آگاه باشیم که زمانی که هرکسی، با هر سنی، حوزهای را پیدا کند که به بهترین وجه با بسته منحصربهفرد ویژگیهای شخصی او مطابقت دارد، فرایند یادگیری میتواند بسیار سریع پیش رود.
پس گشتن دنبال استعدادهای منحصربهفرد کودک یا گرفتن کلی تست از بچهها بهترین کاری نیست که ما میتوانیم برای کودکان کنیم؛ چون در نهایت این چیزی است که خودشان به آن خواهند رسید؛ بلکه ما باید بستری غنی برای آنها فراهم کنیم و ویژگیهایی را در آنها رشد دهیم که در پشتیبان آنها در مسیر موفقیت شود. این که بچهها به توانمندی و اثرگذاری خودشان باور پیدا کنند و در مسیر اهدافشان با استمرار حرکت کنند و بتوانند خوشبینانه به شکستهایشان نگاه کنند و دلسرد نشوند و با وجود شکست خوردن توان ادامه دادن را از دست ندهند.